این روزها چقدردلم هوایت را میکند حالاکه دیگر هوایم رانداری.
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم گرچه میدانم كه عمری در غریبی زیستم . مثل رودی بستر این خاك را طی كرده ام . تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم . در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق . لب شكست از خشكی اما همچنان می ایستم . دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود .گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم . ای فریماه شب تار یاریم كن تا بدانم سایه گمگشته ای از كیستم
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 18:41 توسط یاسین طاهریان
|
آیینه پرسید که چرا دیر کرده است